خانه دیوانگان
اینجا یه خونه است یه خونه آروم که میشه توش لم داد و اصلا به هیچی فکر نکرد
به نام خدا سلام بر دوستانی مهربان تر از مهربانی دوازده اردیبهشت را بهانه ای کردم برای باز آمدن به این خانه مهر روز معلم را به همه معلمین جمع به خصوص خانوم ترنج ،خانوم طه و خانوم اقاشاهی تبریک عرض میکنیم و امیداوریم همیشه چشمه علمشان لبریز باشد همچنین عده کثیری از آقایان هم مشغول به شغل انبیا هستند،برایشان ارزوی سعادت و کامیابی میکنیم و امیدواریم هر روزشان پربار تر از دیروزشان باشد و اما معلم عزیزمان صاحبخونه اصلی این منزل مهر را چون همیشه گرامی میداریم زندگیتان پربار و سرشار از آموختن ارادتمند کمترین موسس
- اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .پرنده گفت :
- من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و انسان
ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این بزرگ ترین اشتباه ممکن بود .پرنده گفت :
- راستی، چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟انسان منظور پرنده را نفهمید ، اما
باز هم خندید .پرنده گفت :
- نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است .
انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطرات اش چیزی را به یاد آورد . چیزی
که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور ، یک اوج دوست داشتنی .پرنده گفت :
- غیر از تو پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته
است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ، اما اگر تمرین نکند
فراموش اش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشم
اش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش
، آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن گاه خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت :
- یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر
دو برای تو بود . اما تو آسمان را ندیدی . راستی عزیزم، بال هایت را کجا
گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن گاه سر
در آغوش خدا گذاشت و گریست .

| Design By : Night Melody |


